تبليغاتX
Untitled Document
 
صدای سکوت دل 
 
   
 
((((سکوتم ار رضایت نیست))))

 

 

 

فرصتی دوباره

 

داستان :
در یکی از شبها خانمی در فرودگاه منتظر پروازش بود.
و در حین انتظار رفت تا کتابی و مقداری حلوا بخرد تا وقت خود را بگذراند.
هنگامی که داشت کتاب را مطالعه می کرد احساس کرد که دختر بچه ای نزدیک او نشسته و تکه ای از حلوا که بین آن دو گذاشته بود برداشت!!!!!!!!!
تصمیم گرفت بار اول او را نادیده بگیرد، ولی هنگامی که آن دختر بچه داشت حلوا می خورد و نگاه به ساعت می انداخت ، و باز هم شروع به حلوا خوردن از آن کیسه کرد این کار موجب ناراحتی خانم گردید.
در آن لحظه خانم حسابی ناراحت و خشمگین شد سپس فکر کرد و با خود گفت : اگر من زنی با سواد و خوش خلق نبودم با چشمانی دیگر حال این دختر را می گرفتم .
و با این حال هر مرتبه تکه ای از حلوا را بر می داشت و می خورد و آن دختر نیز همین کار می کرد. و این کار بین این دو نفر بدون صحبت ولی با زیر چشمی به همدیگر نگاه می کردند و این خانم از کار بد او تعجب می کرد.
و با آرامی و لبخند آن دختر آخرین قطعه از حلوا را برداشت و آن را به دو قسمت تقسیم کرد و قسمتی به خانم داد و قسمت دیگر برای خودش برداشت.
و خانم با سرعت تکه را برداشت و با خود فکر کرد که چقدر این دختر بی ادب و پررو می باشد حتی از من تشکر نکرد.
و بعد از آن صدا از پیجینگ فرودگاه شنید که خبر ساعت پروازش را می داد و شروع به جمع آوری وسایل خود کرد و به طرف درب سالن انتظار رفت تا سوار هواپیما شود و بدون اینکه پشت سرش جایی که آن دختر بچه دزد و بی ادب نشسته بود نگاه کند.
و بعد از اینکه سوار هواپیما شد و از نشستن روی صندلی احساس آرامی کرد خواست کتابی که داشت مطالعه می کرد را در کیفش بگذارد.
و اینجا بود که کلی متعجب و حیران گردید.
و کیسه حلوایی که خریده بود کامل و دست نخورده در آن کیف دید.
شروع کرد به فکر کردن " وای خدای من آن کیسه حلوا مربوط به آن دختر بود که من با او در خوردنش شریک بودم.
در آن لحظه و با ناراحتی فهمید که خودش چقدر بی ادب و بی تربیت بود و لقب دزد نیز به خود گذاشت .......
چند بار در زندگیمان اینگونه حکم می کنیم که گویی هرچه ما انجام می دهیم آن درست است .
ولی بعد از مدتی می فهیم که آن کار درست نیست .

و چند بار اعتماد بنفس دیگران را بی ارزش کردیم و با نظرهایمان به آنان حکم می کنیم و بدون عدل و با غرور و دور از حقیقت و صواب .

و این همان سببی است که ما را مجبور می کند که باید دو بار فکر کنیم و بعد بر دیگران قضاوت کنیم.

بگذارید همیشه به دیگران هزاران فرصت بدهیم قبل از اینکه با حکم بد به آنها تهمت بزنیم .


( با نظرات گرم شما ما را محروم نکنید)

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

سگ باهوش

 

سگ باهوش

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد  که از مغازه دورش کند اما ناگهان کاغذی را  در دهان سگ  دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم  کیسه راگرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا  چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد   دوباره شماره انرا چک کرد   اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و   کمی عقب رفت و خودش را به در  کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت   و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است  .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم


ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

سکوت

 

سکوت، سکوت کردی سکوتی تلخ سکوتی که حتی نگفتی برای چه از کنارم می روی با رفتنت بغضم ترکید و سکوتی که آن همه مدت با من بود شکست .آنقدر اشک ریختم تا قلبم کمی آرام گرفت . چون تازه فهمیدم تو را در کنارم احساس نمی کنم همیشه چشمانم به در بود تا روزی بیایی تا این سکوت لعنتی بشکند و به تو بگویم چقدر دوستت دارم و به داشتنت در کنارم احتیاج دارم روزها و ماهها می گذرد اما باز هم یاد و خاطرت در ذهنم همیشه زنده است . لحظه ای که بار سفر می بستی آهی از ته دل کشیدی و گفتی روزی برمی گردم ولی سالها از آن روز لعنتی می گذرد اما هنوز هم برنگشتی و خبری از تو ندارم منتظرت خواهم نشست و اما تو ...تو اگر می خواهی روی ...رو!! ولی بدان که من ،ماندگارم

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

راز آفرينش

 


خدا خر را آفريد و به او گفت:

تو بار خواهي برد، از زماني که تابش آفتاب آغاز مي شود تا زماني که تاريکي شب سر مي رسد. و همواره بر پشت تو باري سنگين خواهد بود. و تو علف خواهي خورد و از عقل بي بهره خواهي بود و پنجاه سال عمر خواهي کرد.

خر به خداوند پاسخ داد:خداوندا! من مي خواهم خر باشم، اما پنجاه سال براي خري همچون من عمري طولاني است. پس کاري کن فقط بيست سال زندگي کنم و خداوند آرزوي خر را برآورده کرد.

خدا سگ را آفريد و به او گفت:

تو نگهبان خانه انسان خواهي بود و بهترين دوست و وفادارترين يار انسان خواهي شد. تو غذايي را که به تو مي دهند خواهي خورد و سي سال زندگي خواهي کرد.

سگ به خداوند پاسخ داد:خداوندا! سي سال زندگي عمري طولاني است. کاري کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوي سگ را برآورد.

خدا ميمون را آفريد و به او گفت:

تو از اين سو به آن سو و از اين شاخه به آن شاخه خواهي پريد و براي سرگرم کردن ديگران کارهاي جالب انجام خواهي داد و بيست سال عمر خواهي کرد.

ميمون به خداوند پاسخ داد:بيست سال عمري طولاني است، من مي خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوي ميمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفريد و به او گفت:

تو انسان هستي. تنها مخلوق هوشمند روي تمام زمين. تو مي تواني از هوش خودت استفاده کني و سروري همه موجودات را برعهده بگيري و بر تمام جهان تسلط داشته باشي. و تو بيست سال عمر خواهي کرد.

انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بيست سال مدت کمي براي زندگي است. آن سي سالي که خر نخواست، آن پانزده سالي که سگ نخواست و آن ده سالي که ميمون نخواست زندگي کند، به من بده. و خداوند آرزوي انسان را برآورده کرد.

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بيست سال مثل انسان زندگي مي کند!

و پس از آن، ازدواج مي کند و سي سال مثل خر کار مي کند مثل خر زندگي مي کند، و مثل خر بار مي برد!

و پس از اينکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه اي که در آن زندگي مي کند، نگهباني مي دهد و هرچه به او بدهند مي خورد!

و وقتي پير شد، ده سال مثل ميمون زندگي مي کند؛ از خانه اين پسرش به خانه آن دخترش مي رود و سعي مي کند مثل ميمون نوه هايش را سرگرم کند!

و اين بود همان زندگي که انسان از خدا خواست!

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

 

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

 

 

(سُبحانَكَ اللهُمَ وَ بِحمدِك لا الهَ الاّ اَنْتْ  عَمِلْتُ سوء وَ ظَلَمْتُ نَفْسی وَ اِعْتَرِفْتُ بِذَنبی اِغْفرلی اِنَّكَ اَنْتَ اَلغَفور الرّحیمْ)

(ستایشت تو را تسبیح می گویم خداوندا به جز تو خدایی نیست كار بد كردم و بخود ظلم نمودم به گناه خود اعتراف می كنم. تو مرا ببخش كه تو بخشنده و مهربانی)

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

فیلم جنسی

 

شايد جاى تعجب باشد كه چطور ميشود در آن روزى كه جانها گداز بُوَد، بتوان افلام جنسى را تماشا كرد، ولى اين حقيقت هست، داستان واقعى پايين را بخوانيد تا باور كنيد.
پدر همراه يك شيخ و بقيه همراهان براى شستن متوفى پسر جوانش حاضر شده بودند تا اينكه آن جوان را شسته و دفن كنند. آن شيخ كه مسئول شستن متوفى بود دستور داد تا آنرا از لباسش مجرد كنند ولى عورتش را با پارچه اى بپوشانند تا اينكه شروع به شستنش كنند. هنگام برداشتن لباس مرده، توجه آنها به دستمال خونالودى افتاد كه دست راست مرده را پيجانده بود ولى هنگامى كه سراغ برداشتن آن دستمال رفتند پدر متوفى بر سر آنها داد و فرياد زد و شرط كرد كه براى شستن پسرش هيچكس حق ندارد كه آن دستمال را بردارد. شيخ مسئول درك كرد كه يك رازى در آن دستمال نهفته هست ولى بهر حال براى شستن آن مرده بايست آن دستمال برداشته شود، پس در خفاء به همكارانش گفت كه هنگام شستن آب زيادى را روى آن دستمال بريزيد تا خودبخود از جايش كنده شود. پس او را شستند و آب زيادى را بر روى دست پيچيده شده ريختند و بمحض اينكه آن دستمال شل شد آنرا از جايش بر كند. پدر پس از اينكه ديد آنها دستمال را برداشتند بر سر آنها پرخاش كرد و داد و فرياد كشيد ولى پس از مدتى به گريه افتاد و به آنها گفت كه حقيقت را براىیشان بازگو خواهد كرد تا درس عبرتى باشد براى ديگران.
او گفت كه ديشب هنگامى كه پسرم وارد خانه شد، من و مادرش كه در حال شام خوردن بوديم به او تعارف كرديم كه همراه ما بيايد و شام ميل كند ولى با عصبانيت جواب داد كه من ميروم توى اتاقم و به نوكر خانه بگوييد كه غذايم را توى اتاقم بياورد. سپس رفت توى اتاقش و در را قفل كرد. نوكر غذاىش را آماده كرد و رفت كه غذا را نزد او ببرد ولى هر چه در ميزد كسى در را باز نميكرد. من و مادرش نگران شديم و ما نيز هر چند در ميزديم او در را باز نميكرد. بسيار نگران شديم و فهميديم كه حتما اتفاقى افتاده است، پس قفل در را شكستيم و وارد اتاقش شديم، ولى منظره اى كه ديدم مرا بسيار مبحوت كرد و اى كاش آنرا نديده بودم !
پسر در حال تماشاى تلفزيون و در حالى كه ريموت تلفزيون در دست داشت فوت كرده بود، ولى مصيبت بد تر از آن اين بود كه او در حال تماشاى فيلم مبتذل و جنسى جان خود را از دست داده بود. من رفتم كه ريموت را از دستش بردارم ولى هر چه سعى كردم نتوانستم تا اينكه فهميدم اصلا ممكن نيست. پس براى حفظ آبروى خودم و پسرم، چاقويى آوردم كه دستش را ببرم، ولى پس از اينكه كمى آنرا بريدم بسيار خون از آن جارى ميشد و رحمت و شفقت پدريم سبب شد كه ادامه ندهم، ولى تا آنجاييكه توانستم اطراف ريموت كه خارج از كف دستش بود را بريدم ولى قسمتى از آن همانطور كه الآن ميبينيد هنوز در دستش باقى است و نميشود دستش را باز كرد و آنرا بيرون آورد.
سپس آنها مرده را شستند و با همان ريموت انرا دفن كردند تا روز قيامت !

انتهاى داستان
===============
پيامبر صلى الله عليه و سلم در حديث صحيح فرموده است که: "يبعث المرء على ما مات عليه" يعنى: "هر شخصى بر همان حالتى كه مرده باشد (در روز قيامت بر ميخيزد."( 
پس خودتان قضاوت كنيد كه اين جوان در روز قيامت در چه حال و احوالى برميخيزد ! بدون شك در حال تماشا كردن آن فيلم مبتذل، ولى با گريه و زارى نه با لذت جنسى ! مگر اينكه خداوند از روى لطف و رحمتش او را مغفرت و ستر كند. 
خداوندا، همه گناهان ما را مغفرت و ستر كن و ما را از سوء خاتمه نجات بده، آمين.

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

داستان ماهواره

 

اين داستانيست واقعی كه ذكر آن بغرض درس و عبرت براى والدين و همچنين فرزندان ميباشد (با اندكى ويرايش و نگارش).
اواخر سال تحصيلى بود، و تقريبا يكماه به انتهاى سال تحصيلى باقى مانده بود كه پدر دست پسر 17 ساله اش را گرفته و دوان دوان وارد دبيرستان ميشود:
پدر: آقاى مدير، من ميخواهم اين فرزندم را از مدرسه اخراجش كنيد تا او را از اين كشور تبعيد كنم !
مدير: چرا؟ همانطور كه مي دانى يكماه ديگر به پايان مدرسه باقى نمانده، اگر ميشود كمى صبر كنيد تا مدرسه تمام شود و سپس اين كار را انجام بده تا يكسالش بهدر نرود.
پدر: نه آقاى مدير، من ديگر از اين پسر خسته شدم و ميخواهم كه همين الآن او را از اين كشور برانم.
مدير دست پسر بچه جوان را ميگيرد و اورا به زاويه اى ميكشاند و از او ميپرسد كه كه قضيه چيست؟
پسر به مدير: حدود 8 ماه پيش پدرم ماهواره اى به خانه آورد و من نيز مانند بقيه جوانان حس كنجكاوی را در خود میبینم و ميخواستم ببينم كه در اين كانالهاى جديد چه ميگذرد پس شبهنگام وقتى كه پدر و مادرم خواب بودند سراغ تلفزيون و كانالهاى جديد ميرفتم ولى در بعضى از آن كانالها خيلى چيزهاى عجيب و غريب ميديدم (مقصود كانالهاى جنس بود) و من به آن عادت كردم و هر شب وقتى كه والدينم خواب بودند سراغ آن كانالها ميرفتم، ولى از آنجاييكه بسيار تحريك ميشدم تصميم به عملى كردن آن اعمال شدم پس ديدم كه آسانترين و نزديكترين شخص برادر 5 ساله كوچكم بود، پس در خفاء از پدر و مادر به سراغ او ميرفتم و كارهاى فاحشه با او انجام ميدادم تا اينكه روزى بى خبر پدرم وارد اتاق شد و من را در آن حالت فاحشه با برادر كوچكم ديد، ولى از آنجاييكه بجز كمى ناسزاگويى و تنبيه زبانى كار ديگرى نكرد پس فكر كردم اين كار چندان زشت و نا پسند نيست، پس دوباره كار را بطور مستمر در هنگام خلوت انجام ميدادم، تا اينكه ديشب هنگام مشاهده آان افلام جنسى دوباره تحريك شدم ولى اين بار سراغ خواهر 10 ساله ام رفتم كه خواب بود ولى وقتى به او نزديك شدم بيدار شد و متوجه كار من شد و جيغ و فرياد زد پس والدين من بيدار شدند و فهميدند كه قضيه چيست. اينبار پدر من بسيار عصبانى شد و تصميم گرفت كه من را از خانه بيرون كند و به كشورى ديگر اخراج كند تا مرا نبيند.
مدير پس از شنيدن اين داستان شرم آور و حيرت انگيز پرونده پسر را نزد پدر آورد و به او گفت كه:
مدير: چرا شما ماهواره به خانه آورده اى؟
پدر: من آنرا آوردم تا بازيهاى فوتبال و همچنين اخبارهاى ورزشى و اخبار جهان را تماشا كنم.
مدير: پس اين تقصير تو است كه سبب شدى همراه آن كانالهاى ورزشى كانالهاى جنسى نيز وارد خانه ات كنى و پسرت را گمراه كنى، اين هم پرونده پسرت پس برويد بيرون !
پيامبر صلى الله عليه و سلم فرموده است: "كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته" يعنى: "هر يك از شما مسئول هست و مسئول زيردستان خود هست"
پس اى پدر و مادر عزيزى كه ماهواره را همراه آن كانالهاى مبتذل به خانه ميآوريد و فكر ميكنيد كه فرزندانتان ملائكه هستند و نميتوانند قفل ماهواره را بشكنند، اگر از همان اول فكر اساسى را براى تربيت فرزندان خود نكنيد عاقبت شومى را در راه خود خواهيد ديد زمانيكه كار از كار گذشته و ديگر راه برگشت نيست.
يك فرد هنگامى كه به سن بلوغ ميرسد اندرون او احساسات و هيجانهاى شهوت انگيز موج آسايى رخ ميدهد كه اگر توسط خود شخص و يا تعليم و تربيت والدين مهار نشود او را به دركات اعمال مبتذل ميكشاند، از فيلمهاى جنسى شروع شده و به فاحشه و مخدرات ممكن است منتها شود.
پس اى والدين عزيز، شيطان را در گمراهى فرزندانتان يارى ندهيد و بخاطر اين كانالهاى مبتذل ملائكه را از خانه تان مرانيد و از خداى خود بترسيد و نگذاريد تلفزيون گروبانگير شما شود بلكه بايست شما ين دستگاه را كنترل و مهار كنيد.
اى جوانان ! بدانيد كه شيطان بسيار مكار هست و پله پله يك شخص را به گمراهى ميكشاند، ابتدا سعى ميكند او را به كفر بكشاند، اگر نتوانست، او را وادار به گناه كبيره ميكند، اگر نشد او را وادار به بدعت ميكند، اگر موفق نشد، او را وادار به گناهان صغيره ميكند و اگر نشد راههايى از خير را به او نشان ميدهد تا اينكه او را به يك راه شر بكشاند، پس اين لعين هرگز دست بردار نميشود.
در حديث صحيح آمده است كه شيطان گفت: "تا روح در دم انسانهاست من آنها را گمراه ميكنم، ولى خداوند در جواب او فرمود: به بزرگى و عظمت خودم، تا جان در تن آنهاست، آنها را ميبخشم اگر استغفار كنند.
پس اى والدين گرامی و اى فرزندان عزیز، هر چند مرتكب گناه شويد از استغفار و توبه و بازگشت به پروردگارتان غافل نشويد و درنگ نكنيد تا شيطان به آرزوى خود نرسد.

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

جملات زیبا

 

پندهای زندگی

جملات زیبا

دوست داشتن
ممکنه نتونيم چيزائي که دوست داريمو داشته باشيم ولي مي تونيم چيزائي که داريمو دوست داشته باشيم.

 

انتخاب دوست
کسي رو براي دوستي انتخاب کن که اونقدر قلبش بزرگ باشه که نخواي براي اينکه تو قلبش جائي داشته باشي خودت رو کوچيک کني

 

اميد
هيچوقت به خدا نگوييد: من يك مشكل بزرگ دارم
به مشكلتان بگوييد: من يك خداي بزرگ دارم

 

عشق
عشق خيس شدن دو دلدار در زير باران نيست...عشق اينست که من چترم را روي دلدار بگيرم واو نبيند....نبيند وهرگز نداند که چرا در زير باران خيس نشد.....

 

نگاه
سعي نکن عظمت در نگاه تو باشد.....................
سعي کن عظمت در آن چيزي باشد که به آن مي نگري..........

 

از خدا خواستن
از خدا خواستن شجاعت است بدهد نعمت است ندهد حکمت. از بنده خواستن حماقت است بدهد منت است ندهد ذلت

 

سخني از ناپلئون
هرگز اشتباه نکن ....

اگر اشتباه کردي ... تکرار نکن
اگر تکرار کردي ... اعتراف نکن
اگر اعتراف کردي ... التماس نکن
اگر التماس کردي ... ديگر زندگي نکن


عظمت واقعي در آن نيست كه هرگز سقوط نكنيم ؛ بلكه در آن است كه هر بار سقوط كرديم، دوباره برخيزيم .

 

به دلمون ياد بديم
ما نمي تونيم به دلمون ياد بديم كه نشكنه ولي ميتونيم به دلمون ياد بديم كه اگه شكست لبه هاي تيزش دست اوني رو كه شكستش نبره .

 

 

دنيا
دنيا دو روز است
يک روز با تو و روز ديگر عليه تو
روزي که با توست مغرور مشو و روزي که عليه توست نااميد مگرد
زيرا هر دو پايان پذيرند

امام علي(ع)

 

 

وصال
مي گويند لذ تي كه در فراق است در وصال نيست

چون در فراق شوق وصال است و در وصال بيم فراق......

 

 

خوشبختي
لحظات را طي کرديم تا به خوشبختي برسيم اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بود

خدا آن چيزي است كه بي آنكه وجود داشته باشد، بر دلها حكومت مي‌كند

اين دل است كه خدا را احساس مي‌كند نه خرد. اين ايمان است كه خدا را قابل لمس مي‌كند نه خرد.

انسان‌ها سه دسته‌اند: گروهي در خدمت خدا هستند چرا كه او را يافته‌اند و گروهي در رنج جستجوي او هستند چرا كه او را نيافته‌اند. گروهي ديگر زندگي مي‌كنند بدون اينكه در جستجوي او باشند بدون اينكه او را يافته باشند. دسته‌ي اول عاقل‌اند و سعادتمند. دسته‌ي آخر ابلهند و تيره‌بخت. و دسته‌ي مياني، تيره‌بخت‌اند و عاقل.

 

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد: او می گوید آری و آنچه

می خواهی به تو می دهد. او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد.

او می گوید صبر كن و بهترین را به تومی دهد

 

تا توانی بگریز از یار بد

یار بد بدتر بود از مار بد

مار بد تنها تو را بر جان زند

یار بد بر دین و بر ایمان زند

 

 

شکی که بی صداست
پشتی که بی پناست
دستی که بسته است
پایی که خسته است
دلی که عاشق است
حرفی که صادق است
شعری که بی بهاست
شرمی که اشناست
دارایی من است
ارزانی شماست
×××××××××××××
مهم این نیست که : کی باشیم
کجا باشیم ، چرا باشیم
چطور باشیم
مهم اینه که : با هم باشیم
به یاد هم باشیم
برای هم باشیم
××××××××××××
اگر بهترین دوستم نیستی
,
لاقل بهترین دشمنم باش
اگر غم خوارم نیستی
,
لاقل بزرگترین غمم باش
هر چه هستی همیشه بهترین باش
چون بهترین ها همیشه در یاد خواهند ماند
پس در بدترین خاطره هایم بهترین باش

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

قرآن شناسی

 

الحمد لله والصلاة والسلام على رسول الله وآله وصحبه ومن والاه، وبعد:
فإن القرآن الكريم- كتاب الله عز وجل- هو منهاج حياتنا كلها وهو أصل الأدلة والأحكام الشرعية، جعله الله سبحانه وتعالى آخر رسالاته لهداية البشرية وإخراجها من الظلمات إلى النور وتحقيق مصالحها الدينية والدنيوية.
والقرآن الكريم هو كلام الله المعجز المنزل على سيدنا محمد صلى الله عليه وسلم باللفظ العربي المتعبد بتلاوته، والمنقول إلينا بالتواتر في المصاحف، والمبدوء بسورة الفاتحة والمختوم بسورة الناس، أودع الله سبحانه فيه الهدى والنور والرحمة والسعادة والشفاء، وأبان فيه العلم والحكمة والحكم والتشريع. من سار عليه وعمل به سلم وهدي إلى صراط مستقيم.
قال تعالى:
﴿قد جاءكم من الله نور وكتاب مبين (15) يهدي به الله من اتبع رضوانه سبل السلام ويخرجهم من الظلمات إلى النور بإذنه ويهديهم إلى صراط مستقيم [المائدة: 15، [16.
إن القرآن الكريم هو هدى الله تعالى، الذي أنزله على رسوله محمد صلى الله عليه وسلم ليكون طريقًا للمؤمنين، يسيرون على هديه ويتبعون منهجه.
والقرآن الكريم هو روح الأمة الإسلامية، به حياتها وعزها ورفعتها، قال تعالى مخاطبًا رسوله محمدًا صلى الله عليه وسلم :
﴿وكذلك أوحينا إليك روحا من أمرنا ما كنت تدري ما الكتاب ولا الإيمان ولكن جعلناه نورا نهدي به من نشاء من عبادنا [الشورى: [52.
فالقرآن الكريم روح يبعث الحياة ويحركها وينميها في القلوب، وفي الواقع العملي المشهود. والأمة بغير القرآن أمة هامدة لا حياة لها ولا وزن ولا مقدار.
والقرآن الكريم هو النور الهادي إلى الصراط المستقيم، نور تخالط بشاشته القلوب التي يشاء الله لها أن تهتدي به، قال تعالى:
﴿أو من كان ميتا فأحييناه وجعلنا له نورا يمشي به في الناس كمن مثله في الظلمات ليس بخارج منها كذلك زين للكافرين ما كانوا يعملون [الأنعام: [122.
إن القرآن الكريم هو الكتاب الخالد الذي
﴿لا يأتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد ]فصلت: [42.
وقد تكفل الله تعالى بحفظه فقال:
﴿إنا نحن نزلنا الذكر وإنا له لحافظون [الحجر:[9.
فضل القرآن الكريم:
فضل القرآن الكريم كبير وعظيم، فهو الكتاب الذي أخرج به الله عز وجل هذه الأمة من الضلالة العمياء، والجاهلية البغيضة إلى نور الهداية وسبل السلام، هو كتاب ختم الله سبحانه به الكتب، وأنزله على نبي ختم به الأنبياء وأرسله بدين ختم به الأديان.
نهل من معينه العلماء، وخشعت لهيبته الأبصار، ورقت له القلوب وقام بتلاوته العابدون الراكعون الساجدون، هو كما يقول الإمام الشاطبي في موافقاته: "كلية الشريعة وعمدة الملة، وينبوع الحكمة، وآية الرسالة ونور الأبصار والبصائر، فلا طريق إلى الله سواه، ولا نجاة بغيره ولا تمسك بشيء يخالفه".
هو كتاب عقائد وعبادات وحكم وأحكام وآداب وأخلاق وقَصص ومواعظ وعلوم وأخبار وهداية وإرشاد، هو أساس رسالة التوحيد والرحمة المسداة للناس أجمعين، والنور المبين، والمحجة البيضاء التي لا يزيغ عنها إلا هالك.
قال الله تعالى:
﴿وأنزلنا إليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب ومهيمنا عليه[ المائدة: [48، قال ابن عباس: المهيمنُ الأمينُ. قال: القرآن أمين على كلِّ كتاب قبله، وفي رواية شهيدٌ عليه.
وفي أسماء الله تعالى:
﴿المهيمن [الحشر: [23، وهو الشهيد على كل شيء الرقيب الحفيظ بكل شيء. وقال الله تعالى: ﴿قل بفضل الله وبرحمته فبذلك فليفرحوا [يونس: 58[، قال ابن عباس: فضل الله: الإسلام، ورحمتهُ: أن جعلكم من أهل القرآن.
وقال تعالى:
﴿وننزل من القرآن ما هو شفاء ورحمة للمؤمنين ولا يزيد الظالمين إلا خسارا [الإسراء: [82.
فالقرآن مشتمل على الشفاء والرحمة، وليس ذلك لكل أحد، وإنما ذلك للمؤمنين به المصدقين بآياته العالِمين به، وأما الظالمون بعدم التصديق به أو عدم العمل به، فلا تزيدهم آياته إلا خسارًا.
وقال تعالى:
﴿قد جاءكم من الله نور وكتاب مبين [المائدة: [15، وهو القرآن، يستضاء به في ظلمات الجهالة وعماية الضلالة.
وقال الله تعالى:
﴿وهذا ذكر مبارك أنزلناه [الأنبياء: [50، "وهذا" أي القرآن. "ذكر مبارك أنزلناه" فوصفه بوصفين جليلين، كونه ذكرًا يتذكر به جميع المطالب من معرفة الله بأسمائه وصفاته وأفعاله، ومن صفات الرسل والأولياء وأحوالهم ومن أحكام الشرع من العبادات والمعاملات وغيرها، ومن أحكام الجزاء والجنة والنار، وسماه ذكرًا، لأنه يذكر ما ركزه الله في العقول والفطر من التصديق بالأخبار الصادقة والأمر بالحسن والنهي عن القبيح- وكونه "مباركًا" يقتضي كثرة خيراته ونماءها وزيادتها ولا شيء أعظم بركة من هذا القرآن.
وقال الله تعالى:
﴿لقد أنزلنا إليكم كتابا فيه ذكركم [الأنبياء: [10 أي شرفكم وفَخركم وارتفاعكم، وما تُذكرون به.
وقوله تعالى:
﴿بل أتيناهم بذكرهم [المؤمنون: 71] أي: بما فيه شرُفهم.
والحمد لله رب العالمين


ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

 

سحر جووونمسحر جووونمسحر جووونم

 

 

 

 

 

عزیزترین عزیزان من در این دنیا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

 

 

بهترین احترام برای حقیقت ، بکار بردن آن است .

***

مشورت هنریست که به کمک آن می توانید همه را به همکاری وادارید.

***

تنها یک قدرت است ، قدرت خدا ، پس دلسردی هم وجود ندارد.

***

آموزش ، ضرورت زندگی است ، اگر صدا را یک آموزش دیده ای ایجاد کند ، حاصلش موسیقی است .

 

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

مجری

 

بنام خالق آدم تا خاتم

دوستان خوب و مهربان سلام امیدوارم که همیشه ذکر خدا بر زبان یکایک شما جاری باشد.

دوباره دوست دارم بنویسم اما این نوشته با نوشته های قبلی فرق دارد چرا که از زمان قدیم دوست داشتم مجری یک برنامه باشم فرقی نمیکند که چه برنامه ای و کجا مثلا مجری تلویزیون یا رادیو و یا مراسمی باشم با خواست خدا بالاخره به این آرزو رسیدم چگونه و چطور اتفاق افتاد خودم هم نمی دانم خلاصه در ماه رمضان امسال با تشکیل یک گروه بنام هیئت امنا توانستم فعالیت هایی از قبیل برگزاری مراسم ویژه ماه مبارک رمضان را بعهده بگیرم  - در طول ماه مبارک سه بار مراسم داشتیم که در ده شب اول و ده شب دوم و همچنین در ده شب سوم آن هم بعد از نماز در مسجد جامع لاوان برگزار کردیم و در این مراسمات برای اولین بار مجری برنامه بودم که خلاصه ای از گفته ها و برنامه هایی که اجرا کردم برای شما می نویسم .

لطفا بر روی ادامه مطالب کلیک کنید


ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

 

شناسنامه قرآن مجید 

 

نام = قرآن

شهرت = فرقان

محل تولد = مکه-غارحرا

سن = 1428 سال

 شماره شناسنامه = یـــک

 فرستنده = خـدا

 گیرنده = محمد امین (ص)

 ملکه وحی = جبریئل

 تعداد سوره = 114 سوره

 تعدادکلمات = 77807 کلمه

 تعداد جزء = 30 جزء

 تعداد حزب = 120 حزب

 اولین سوره نازل شده  = سوره علق

 اخرین سوره نازل شده = سوره فتح

 بلند ترین  سوره = سوره بقره

 کوتاه ترین  سوره  = کوثر

 قلب قرآن  = سوره یس

 عروس قرآن = سوره الرحمن

 تعداد سوره های مکی = 86 سوره

 تعداد سوره های مدنی = 28 سوره

 مدت نزول = 23 سال

 سوره ای که بسم الله ندارد = توبه

 سوره ای که 2 بسم الله دارد = سوره نمل

 

کلمه

برترین کلمه "الله" است.

حاضرترین کلمه "فطرت" است.

آرام ترین کلمه "سکوت" است.

گرسنه ترین کلمه "حرص" است.

مهربان ترین کلمه "مادر" است.

خونین ترین کلمه "جنگ" است.

بی نیاز ترین کلمه "قناعت" است.

با حیاترین کلمه"فاطمه" است.

راستگوترین کلمه" آیینه" است.

تنگ ترین کلمه "قبر "است.

پژمرده ترین کلمه" یتیم" است.

بی حال ترین کلمه "تنبل" است.

عبرت اموزترین کلمه" قبرستان" است

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

محبت واقعی

 

بنام يگانه محبوب عاشقان

 

علاقه و محبت شديدي كه سابقا” به تو ابراز مي كردم

دروغ بود ،‌ بي احساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بيشتر مي شود و هرچه بيشتر تو را مي شناسم

بيشتر به دو رويي تو پي مي برم

اين احساس در قلب من جاي مي گيرد كه بالاخره بايد

از هم جدا شويم و ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم

روزي شريك دوستي با تو باشم و اگر چه عمر دوستي چون گلهاي  بهاري كوتاه بود ولي

در همين مدت كوتاه توانستم به طبيعت فرومايه و هدفهاي زشت تو پي ببرم

بسياري از اخلاق و صفات تو برايم روشن شد و مطمئن هستم

كه اين خشونت طبع فرومايه و تند خو ،‌ تو را بالاخره بدبخت خواهد كرد

اگر اين دوستي سر بگيرد تمام عمر

را با پشيماني خواهم گريست و اگر چه افسانه آشنائيها  ، پايانش جدايي است ولي جدا از هم

خوشبخت خواهيم بود و حالا لازم نيست بگويم كه

اين موضوع هيچ گاه فراموش نكن و مطمئن باش كه

اين نامه سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است اگر

باز هم بخواهي در صدد دوستي با من باشي بنا بر اين از تو مي خواهم

جواب نامه ام را ندهي چون نامه تو سراسر

دورغ و تظاهر است و فاقد

محبت است من تصميم گرفته ام براي هميشه

تو و يادگاري هاي تلخ دوستيت را فراموش كنم چون ديگر به هيچ وجه نمي توانم

خود را راضي كنم كه دوستت داشته باشم و شريك دوستي با تو باشم .

 

حالا اگر مي خواهي به محبت واقعي و دروني من پي ببري از تو خواهش مي كنم كه نامه ام را يك خط در ميان بخوان.

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

درد

 

 یک داستان واقعی

ـ زنی دارای بسربچه دو ساله که بیش از حد بقول معروف ( فضول ) و پر حرکت بود.

ـ روزی از روزها برای همسر این زن از طرف شرکتی که در آن کار می کند ابلاغیه رسید که باید برای انجام کاری به مدت چهار روز به فلان شهر برود و خانمش را در جریان سفر قرار داد و به او گفت  تا وسایل خود را آماده کند و در هنگامی که من درمسافرت هستم باید به خانه پدرت بروی و نباید تنها در منزل بمانی زود باش وسایل مورد نیاز جمع آوری کن تا به همراه خود ، شما را به منزل پدریت برسانم.

تا اینکه قبل از رفتنش اطمینان خاطر نسبت به آنها داشته باشد ولی خانم قبل از رفتنش خواسته بود که تمام منزل را تمیز کند و همچنین لباسها را بشوید اما همسرش وقت چندانی نداشت ، زن به همسرش پیشنهاد داد به مسافرت برود تا دیرش نشود و  وقتی که کارهای منزل به اتمام رساند به یکی از برادراش زنگ می زند تا آنها را به خانه پدرش برساند ، همسر با این پیشنهاد موافقت کرد و سپس خداحافظی کرد و رفت........

و زن شروع کرد به تمیز کردن منزل و شستن لباس سپس وارد حمام شد تا آن را تمیز کند در این لحظه پسربچه او درگوشه ای بازی می کرد........

آیا میدانید در این لحظه چه شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پسر بچه دَربِ حمام را از بیرون بر روی مادرش قفل کرد .... و مادر در حمام زندان شد و هیچ وسیله ای نداشت تا به اقوام خود خبر دهد و خانواده اش از به مسافرت رفتن همسر او با خبر نبودند. ......

پسربچه بیچاره نتوانست دوباره درب حمام را همانگونه که قفل کرد باز کند و مادر در آن لحظه نمی داند که چه باید کرد و از پشت در بسته چندین بار پسرش را صدا کرد تا درب باز کند .........

و همه تجربه هایی که کرد به نتیجه ای نرسید و شب نیز از راه رسید و هوا تاریک شد و مادر شروع کرد به گریه کردن و از پنجره کوچکی که داشت داد زد اما در آن نزدیکی ها هیچ همسایه ای نداشتند.

و گرفتاری دوم این است که تمام چراغ های منزل خاموش و همه کلید ها نیز بیرون از حمام می باشد و منزل بکلی تاریک و وحشتناک شده بود ....... چه باید کرد؟

 پسر بچه  با گریه  و داد زدن مادر او نیز شروع کرد به گریه کردن  و همچنین بخاطر تشنگی و گرسنگی که داشت نزدیک درب حمام نشسته بود و هیچ حرکتی نمی کرد و فقط مادرش را صدا میزد ،  سه روز گذشت و پسر بچه         نفس های آخرش را می زد و در روز چهارم ..........

پسربچه معصوم فوت کرد .......

و مادر همه این ماجرای تلخ را از نزدیک شاهد بود.
همسر از مسافرت برگشت و دید پسرش بر روی زمین افتاده  و هیچ حرکتی ندارد انگار که زمین بر سرش خراب کردن و درب حمام را که باز کرد دید مادر در حمام دیووووووونه شده  و موی سرش نیز سفید سفید شده بود و او اکنون از گروه دیوانگان بشمار می رود........

ولاحول ولا قوة الا بالله ...... وان لله وان اليه راجعون......

از درگاه خداوند اجر عظیم برای آن مرحوم و صبر و شکیبایی برای خانواده ی ایشان مسئلت دارم

دوستان نظر فراموش نکنید حداقل پیشنهاد و یا انتقاد بنویسید ، دست خالی بیرون نروید.

متشکرم

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

پروردگارا

 



بـي باغ رخت جهان مبينـام بي داغ غمت ، روان مبينام


بي بوي تو كآشناي جهان است رنـگي زحيات جان مبينام



پروردگارا : در معبد عشق و در عبادتگاه عرفان ، به همراه دلم كه تك ضربهايش تو را فرياد مي زند زانو زده ام و برايت ترانه مي خوانم و در خلوت شبهاي فرورفته در سكوت ، ساز دلم همه ي ترانه هايم تعقيب مي كنم .


زبانم ، روانم ، دلم ، ذره هاي وجودم و همه ي بودنم در ترانه ي توحيد با من همكاري دارند. صداي ساز دلم را مضراب جانم بلند مي كند و همه ترانه هاي توحيد با زبان دلم زمزمه مي شود.


الهي اگر سوز عشقت نبود ، ساز دلم را چه كسي به صدا در مي آورد و كدامين كس به من ترانه گفتن مي آموخت.


الهي : آن جا كه پرتو جمال جهان آرايت در سيماي هستي تجلي مي كند ، آن جا كه جلوه هاي حكمت و دانائيت در همه پديده هاي طبيعت ، بودن تو را تكرار مي كند، و آنجا كه بي هيچ ابهامي با صد هزار جلوه در پردهء پندارم پيدا مي شود ، نمي دانم چه احساس مي كنم كه شادي عشق ، از آن سوي طبيعت به سويم مي آيد و بر گوش جانم ترانهء توحيد مي خواند و من اين ترانهاي زيبا و روان نواز را با نام تو و با ياد تو زمزمه مي كنم و در آن لحظه ها كه با ياد تو هستم ، ترانه هايم دوست داشتني است .


الهي : از من دور نيستي كه به دور دست ها نگرم و از ديده ام نرفته اي كه ديدنت را آرزو كنم ، پنهان نبودي كه براي پيدائيت از پاي در آيم ، كه با همه ء ناپيدائي در همه جا پيدائي.


الهي : خور را فراموش كرده ام كه با ياد تو باشم . از ديگران گسستهام كه با تو پيوندم . اگر ديگران تو را در ديردست مي بينند من تو را در اين نزديكي ها مي بينم در آينهء چشمم ، در پردهء پندارم ، در جاي جاي وجودم ، در محراب سينه ام و در كعبه دلم.



به صحرا بنگرم صــحرا تو وينم به دريا بنگرم دريا تو وينم


به هر جا بنگرم كوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو وينم




دلا ديدي كه آن فرزانه فرزند چه ديد اندرخم اين طاق رنگين


بجاي لوح سيمين در كنارش فلك بر سر نهادش لوح سنگين

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

مادر بزرگ

 

                                            

مادر بزرگ:

كاش يك روز دَرِ خانه كوچكمان را به صدا در مي آوردي و با لبخندي به ميهماني دل پدر مي رفتي ، اي كاش يك روز همقدم آفتاب به خانه ما پا مي گذاشتي تا بداني كه ديوارهاي خانه مان هم به رويت لبخند مي زنند . مادر بزرگ اي كاش گذشته ها ي كبود را به خاك مي سپردي و با دستي پر از عشق ، قدم به خانه كوچكمان مي گذاشتي . بيا لحظه هاي تنهائيم را قسم بده تا بداني داستت داريم مادر بزرگ.

مادر:

مادر نام مباركت را بر روي سنگها نوشتم ولي پاك شد ، بر روي برف نوشتم ، برف آب شد ، بر روي آب نوشتم آب گِل آلود شد ، بر روي گُل نوشتم ، گل پرپر شد . اما در آخر نامت را بر قلبم نوشتم كه نه پاك مي شود ، نه آب مي شود ، نه گِل آلود مي شود و نه پرپر مي شود و تا زنده هستم مي طپد.

پدر :

در لابه لاي كوچه هاي باريك به دنبال تو مي گردم . در گوشه ، گوشه خيابانها از تو سراغ مي گيرم ، در صفهاي طولاني شهر تو را مي جويم و بر نگاههاي غريب ، به انتظار نگاهي از تو مي نشستم بر صفحه صفحه دفترم از تو نشاني مي گيرم و بر قطعه قطعه اشعارت شعر تو را مي خوانم اي پدر.

اي دوست :

امروز با ز به ميهماني نگاهت رفته بودم . يك پنجره به پهناي مردمكهايت به روي من گشوده شد . دربگشاي و از فراز كوههاي خلوت نگاهت ، مرا بخوان هم صدا با فرياد كبوترهاي ناشكيب ، همصدا با رعد و برق زمستاني مرا بخوان تا اينكه از حجم تنهاييهايم برايت مي نويسم و از شقايقهايي كه پس از تو پژمرده اند برايت مي نويسم كه تاريكي حتي آبي ترين روزهايم را در پنجه خويش گرفت . دوچرخه زمان از حركت ايستاد و هيچ مانعي نخواهد توانست موج اشكهايم را آرام كند . بعد از تو هيچ پنجره اي رو به قلبم باز نخواهد كرد.

 

جسم را زندان نفس خويش كرده ام و انديشه ام را زندانبان اين زنداني . كليد اين زندان را هرگز به زنداني آن نمي دهم تا از شرار قهر بسوزد و روحم را آزاد سازد . روح من در دست او و كليه آرزوهاي او در دست من ,اي نفس من, لحظه هايم را نذر پوچي نكرده ام .دقيقه هايم را به ياس دخيل نبسته ام .سالهاست كه صبورم اما سنگ نشدم. سالها ست از هرم عطش مي سوزم اما آتش نشدم , سالها ست كه آرامم اما رام نشدم.

اگر من يك ستاره بودم به سپهر سفر مي كردم و از آن بالا پريدن مرغكان تازه به دوران آمده را نظاره گر مي شدم .اگر من يك ستاره بودم در آغوش ماه فرو مي رفتم وصبحگاه هنگام نغمه سراي چلچه هاي دست پاك و پر نور خورشيد را بوسه باران مي كردم و به هنگام شب همراه با گلبوته هاي شب بو به خواب مي رفتم . اگر من يك ستاره بودم . شايد از همان بالا دست پينه دوزان خال مشكي و مورچه هاي قرمز دراز مي كردم و آنها را بر روي چشمانم جاي مي دادم . اما افسوس كه ...

من از ملك پدر كردم جدايي    گرفتم با غريبون آشنائي

غريبون عادت خوبي ندارند       اول مهر است و آخر بي وفائي

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

یاد یار

 

 

ياد يار

 

دوش از فكر و خيالم ياد يارم ميگذشت

                                                ياد آن شيرين زبانِ گلعذارم ميگذشت

مست و مدهوش از بُت و ابرو كماني بوده ام

                                                تا سحر در خلوت او روزگارم مي گذشت

تازِ نجواي خوشش دِل  را نوازش داد، اشك

                                                همتي مردانه كرد از دل غبارم ميگذشت

داروي درد مرا از لطف در جامم چو ريخت

                                                بي تأمل نوش كردم خالِ زادم ميگذشت

بي خود از خود گشتم و مدهوش از صهباي او

                                                طايرعقلم پريد از كار،كارم ميگذشت

چون مرا در دام خود انداخت پرهايم بسوخت

                                                اينك اين خاكستر من از ديارم ميگذشت

عشق بازي عاقبت در راه او سر دادن است

                                              اي خوشا من كاين چنين ليل و نهارم مي گذشت

در ره عشقش علا سر ميسپارد تا جنون

                                                من كه عمري را در اين وادي مدارم ميگذشت

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

غم

 

غم دلم زياده ، خيلي دلم گرفته

انگار كه غم اومده ، نشسته و نرفته

براي درد دلام ، كو يار آشنايي

باز اي غريبه خوب ، بگو كه تو كجايي

براي آرزوهام ، ديگه اميد ندارم

نمي دونم چه جوري بايد دووم بيارم

داد ميزنم كه تنهام ، يه خسته غريبم

ميون آشنايان ، غصه شده نصيبم

اما اينجا كسي نيست ، به بغض من بباره

                                         انگار تو هفت آسمون ، دارم يه ستاره

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

قضاوت

 

داستان :
در یکی از شبها خانمی در فرودگاه منتظر پروازش بود.
و در حین انتظار رفت تا کتابی و مقداری حلوا بخرد تا وقت خود را بگذراند.
هنگامی که داشت کتاب را مطالعه می کرد احساس کرد که دختر بچه ای نزدیک او نشسته و تکه ای از حلوا که بین آن دو گذاشته بود برداشت!!!!!!!!!
تصمیم گرفت بار اول او را نادیده بگیرد، ولی هنگامی که آن دختر بچه داشت حلوا می خورد و نگاه به ساعت می انداخت ، و باز هم شروع به حلوا خوردن از آن کیسه کرد این کار موجب ناراحتی خانم گردید.
در آن لحظه خانم حسابی ناراحت و خشمگین شد سپس فکر کرد و با خود گفت : اگر من زنی با سواد و خوش خلق نبودم با چشمانی دیگر حال این دختر را می گرفتم .
و با این حال هر مرتبه تکه ای از حلوا را بر می داشت و می خورد و آن دختر نیز همین کار می کرد. و این کار بین این دو نفر بدون صحبت ولی با زیر چشمی به همدیگر نگاه می کردند و این خانم از کار بد او تعجب می کرد.
و با آرامی و لبخند آن دختر آخرین قطعه از حلوا را برداشت و آن را به دو قسمت تقسیم کرد و قسمتی به خانم داد و قسمت دیگر برای خودش برداشت.
و خانم با سرعت تکه را برداشت و با خود فکر کرد که چقدر این دختر بی ادب و پررو می باشد حتی از من تشکر نکرد.
و بعد از آن صدا از پیجینگ فرودگاه شنید که خبر ساعت پروازش را می داد و شروع به جمع آوری وسایل خود کرد و به طرف درب سالن انتظار رفت تا سوار هواپیما شود و بدون اینکه پشت سرش جایی که آن دختر بچه دزد و بی ادب نشسته بود نگاه کند.
و بعد از اینکه سوار هواپیما شد و از نشستن روی صندلی احساس آرامی کرد خواست کتابی که داشت مطالعه می کرد را در کیفش بگذارد.
و اینجا بود که کلی متعجب و حیران گردید.
و کیسه حلوایی که خریده بود کامل و دست نخورده در آن کیف دید.
شروع کرد به فکر کردن " وای خدای من آن کیسه حلوا مربوط به آن دختر بود که من با او در خوردنش شریک بودم.
در آن لحظه و با ناراحتی فهمید که خودش چقدر بی ادب و بی تربیت بود و لقب دزد نیز به خود گذاشت .......
چند بار در زندگیمان اینگونه حکم می کنیم که گویی هرچه ما انجام می دهیم آن درست است .
ولی بعد از مدتی می فهیم که آن کار درست نیست .

و چند بار اعتماد بنفس دیگران را بی ارزش کردیم و با نظرهایمان به آنان حکم می کنیم و بدون عدل و با غرور و دور از حقیقت و صواب .

و این همان سببی است که ما را مجبور می کند که باید دو بار فکر کنیم و بعد بر دیگران قضاوت کنیم.

بگذارید همیشه به دیگران هزاران فرصت بدهیم قبل از اینکه با حکم بد به آنها تهمت بزنیم .


( با نظرات گرم شما ما را محروم نکنید)

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

با حجاب از برادر پنهان می شد

 

سلام دوستان مهربان
باز هم خدا نصیبم کرد که دوباره بنویسم
امیدوارم که از دستم ناراحت نشده باشید.
راستی از اینکه ویرایش نمی کنم شرمنده ام چرا که امکانات ویرایش در صفحه ظاهر نمی شود.
اما داستان جدید
!!!!!!!!!!دختری از دید برادرش حجاب می پوشد . چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکی از خواهرا در درجه والای التزام به قوانین دین
و خدا او را با برادری مبتلا کرد که نماز نمی خواند
می دانید آن دختر چکار کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد از اینکه تمام نقشه هایی که کشیده بود برای هدایت برادرش اثر نکرد.
...............از قلب صادق و صاف الهام گرفت.
قلبی که با آن همه چیز را به طرف خود جذب می کرد
و برای اولین بار بشنو چه گفت:
....... او نماز نمی خواند
و حتی هم نصیحت را گوش نمی دهد .
............... پس او کااااااااااااااااااااااااااااااااااااافر است!!!!
......................حجاب را در جلو او پوشید !!!!!!!!!!!!!!!!
و سعی کرد هیچ وقت او را بدون حجاب نبیند.!!!!!
...............و حتی صورت خود را با حجاب قایم کرد.!!!!!
و خواست که چیزی از بدن او نبیند.
...........خواهرش و در یک خانه ولی او را نمی بیند.؟؟؟
پسر از خواهرش شرمگین شد.!!!!
هرگاه وارد خانه می شد فوری حجاب را بر روی صورتش می انداخت
و از او خواست که هرگاه وارد می شود اول باید اجازه بگیرد.
و جوان کاسه صبرش لبریز شد و از این کار خسته و پریشان شد.
به بزرگی گناهش احساس کرد.
........و هرچه از خواهرش دید براش بد بود.
پناه بر خدا با این کار ( خواهرش ) توانست به عقل خود برگردد.
چقدر کار بزرگی کرد برای برادرش
دوست داشت برادرش بجای جهنم وارد بهشت شود.
و به آنچه خواسته بود رسید .

خدایا از گناهان ما بگذر ( آمین )

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

مرا تنها نگذار

 


آیا انسانی را در زندگی داشتی که تو را تنها گذاشت و به جای دور رفت یا بدون مقدمه از پیشت رحت کرد.
پیشت بود سپس رحلت کرد.
داد زدی ... گریه کردی ... به دنبال خاطره هایش دویدی و آنها را هر روز تکرار می کنی
در میان او و در بین روزهای خوش او زندگی کردی
و در غمره احساسهایت بودی
و فردی آمد تا تو را از از جدول ناراحتی ها برهاند
و فردی آمد همراه با روشنائی تا شبهای تاریکت را روشن کند
آیا این امکانپذیر است
آیا امکانپذیر است که فردی جای فرد دیگری را پر کند
آیا می تواند جایگزین مادرت ، پدرت ، خواهرت و یا بهترین دوستت که از پیشت رحلت کرد باشد .
آیا تجربه کردی که بجای فردی که از پیشت رفت فرد دیگری بیابی و آیا این فرد توانست جای آن فرد را پر کند.

چرا رفتی زمن دوری نمودی به اندوه و غم و دردم فزودی
زدی بر سینه ام پیکان حسرت تو که چنین با من دشمن نبودی

امیدوارم که بتوانم نظرات و پیشنهادات شما را ببینم

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

یا مقلب القلوب

 

بنام خداوند مهربان
سال نو مبارک
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

سال نو را به همه دوستان تبریک می گویم و امیدوارم که سالی پربار از همه خوبیها برای همه باشد.

طرب ای دل که نوبهار آمد از صبا بوی زلف یار آمد
بلبل از شوق گل چنان بالید که گل از وجد جان سپار آمد

لحظه تحویل سال (1386) هجری شمسی
ساعت 3و37 دقیقه و 26 ثانیه 1 فروردین 1386 هجری شمسی

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

امید

 

سكوت بين فضای دشت اقاقيا طنين‌انداز می شود. شهاب ، لالايی می‌خواند برای تك‌ ستاره‌های آسمان.چه زيبا مهتاب به خواب مي‌رود.

رهگذر كه از اين زمين به آسمان می‌نگرد، فضا را، آسمان را، جنبشی می‌داند كه از آرامش وجود تو شكل گرفته است.

نگاهِ خورشيد ،گرما بخش است وقتی كه تو بيايی.

و چه زيبا كاروان خسته ، كنار تقاطع تقوا خيمه زده است تا خدای ناكرده به بيراهه نروند!

همه راست می‌روند ! همه راست میگويند و همه حقيقت را مثال بلبل بر زبان جاری می‌سازند تا تو بيايی.

بيا تا ريزش شاخه را با هم تماشا كنيم. بيا چرا كه می‌دانم از آمدنت سار خواهد خواند و چمن خواهد رقصيد، اگر بدانی كه نور، هم انتظار فرجت را می‌كشد به سرعت باد ، خواهی‌آمد.

زمزمه‌ی خيال برانگيز مادر ، مرا به ياد پرواز شاهين می‌اندازد ، پروازی كه تا بلندای ايوان خانه اوج داشت . پروازی كه در غبار شب ، بيهوده ترين افكار را دور می‌ريخت و از لابه‌لای ستيغ درخشش وسوسه برانگيز ماه بيرون می‌رفت.

همه‌ی عالم چشم انتظار آمدنت هستند. همه‌ی عالم بينا و پرانگيزه‌اند تا برای آمدنت جشن بگيرند ؛ پايكوبی كنند و به حق درفش ايمان را تا صخره بلند وجدان بالا ببرند.

مهدی جان ! اگر تو بيايی ، شكوه زمين باور نكردنی می‌شود و زمزمه‌ی تراوش جيرجيرك‌ها زيبا و دل انگيز می‌گردد.

ما انتظار خواهيم كشيد تا زمانی وقت چيدن عشق برسد.

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

ای خدا داد میزنم که تنهام

 

به نام خدا

دوستان مهربان همراهان همدل سلام

خدایا!

این دل شکسته را جز دست های مهربان تو درمانی نیست و این دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی، نه.

پروردگارا!

این جگر سوخته در آتش هجرانت را و این جان گداخته در زیر تشعشع سوزان فراقت را هیچ چیز جز خنکای نسیم وصل تو آرام نمی کند .

ای مهربانترین مهربانان!

تب دیدار تو را چه درمان خواهد جز دیدار تو ؟ و زخم عمیق و کاری گناه را بر جای جای روح دردمندم چه چیز جز غفران تو التیام خواهد بخشید.

خدای من !

تنها دست توست که می تواند قلب تأثیر پذیر مرا از شرخواسته های نفس خلاص گرداند و تنها دَم خداوندی توست که می تواند این دل را در زیر پنجه های نفس به حالت اغماء افتاده است نجات دهد. دلی که عمری به دنبال تو گشته مگر جز در میان دست های تو قرار می گیرد؟

ای نهایت آرزوی آرزو مندان! وای غایت پاسخ سائلان! وای دورترین مقصود نیازمندان! وای بلندترین اشتیاق مشتاقان! وای غمخوار درستکاران! وای کلبه ایمنی از بلای بتو پناه آورندگان! وای پاسخ دهنده دعوت درماندگان! وای داروی دردمندان! وای اندوخته فقیران !ای هر جوی مهر از چشمه رأفت تو! وای هر چه ابر از دریای رحمت تو! روی من تنها به تو باز است ودستم تنها به سوی تودراز .ضجه های من تنها در پیش توست و سجود من تنها در پیشگاه توست .

خدایا!

من در پیش چه کسی به غیر از تو بر خاک افتاده ام!؟ کدام سحر را جز در خانه تو کوبیده ام!؟ در این گرمای سوزان کویر گناه، نسیم جان بخش رضایتت را از من دریغ مدار و از ابر آبستن نعمت هایت بر من مستدام ببار .

ای خدای من !

در این ناامنی و وانفسا، من تنها به ریسمان سخت تو چنگ زده ام و تنها به دستاویز امن تو آویخته ام.

خدایا !

من تنها دست به تو داده ام و هر روزنی جز روزن منتهی به مهر تو را مسدود کرده ام .

خدایا !

بر این بنده ذلیل و ناتوانت که حتی زبان گفتن درد خویش با تو ندارد رحم آور. بنده ای که نه آن دارد که به تو بنماید و نه زبان آنکه از تو عذر بخواهد .

خدایا !

می شود که چنین بنده ای را دست محبت بر سرش کشی!؟ و سایه خدایی بر سرش بگستری!؟و جز این نمی شود .بنده به کجا بگریزد که امتدا شاخه های بی نهایت کرم تو سایه نینداخته باشد؟ ای زیبای عاشق زیبایی ‍! ای دلربای زیبا آفرین! ای دریای بی منتهای بخشش!

ای خدای عزیز !

«‌ ؟؟؟؟؟؟؟ »

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

آیا به خدا ایمان داری

 

داستان بعدی:‌ جوانی در نوشیدن شراب و کارهای نابخشودنی دیگر زیاده روی می کرد. و تعطیلات تابستان را در یکی از کشورهای اروپای شرقی می گذراند .... و برای مردم آشنا و شناخته شده که این کشورها در تبلیغ شراب و فروش آرزان آن به مشتریان بیش از حد بود ... و هرکسی که خواهان خوش گذرانی و حرام خواری بود به آنجا سفر می کرد . عده ای از جوانان عرب برای خوشگذرانی به آنجا رفتند و وارد خانه رقص شدن و زن رقاص داشت کار خود را انجام می داد (عجب کاری..؟...؟ ) و در آنجا عده ای از همشهریان هم مشغول نوشیدن شراب و غیره بودند عده ای از عربهای ثروتمند برای اینکه از شر اشرار در امان باشند همیشه برای خود یک نگهبان قوی هیکلی بهمراه داشتند .... در حال نوشیدن شراب و مسکرات بودند که زن رقاص داشت خودش را در جایگاه رقص لخت می کرد و داشت پرچمهای دیگر دولتها را بر روی بدن خود می مالید از پرچمهای اروپائی گرفته تا آفریقائی و آسیایی... ناگهان یکی از جوانان عرب با صدای بلندی گفت دوستان چیزی که من می بینم شما هم می بینید انگار کلمه (الله )‌ روی بدن زن رقاص می باشد... جوان تقریبا نیمه بیهوش بود ( یعنی هنوز شراب اثر نکرده ) ... دوستانش گفتند بله او داره با پرچم عربستان سعودی میرقصه (‌خدا لعنتش کند) جوان عصبانی ،گفت نباید از این کار گذشت با نیمه جان از جا برخاست و به جایگاه رقص رفت..... زن رقاص و همه تماشاگران فکر می کردن که شاید مقداری دلار در سینه زن می گذارد مانند دیگر معتادها.... در هنگام رسیدن به زن یک سیلی محکمی بر روی صورت زن می کوبد و پرچم را از بدن لخت زن می کشد و می گوید الله اکبر .... در آن هنگام نگهبانان خانه رقص بر سر او ریختند و حسابی مشت و لگد و کتکهای رنگارنگ دیگری نوش جانش کردند ولی جوان سخت به پرچم گرفته بود... در اینجا عربهایی که همراهش بودند به یاریش شتافتند و جوان را به بیمارستان رساندن وقتی که به هوش آمد احساس کرد که دستش چیزی را محکم گرفته وقتی بازش کرد دید تکه ای از پرچم عربستان سعودی که در آن جزئی از کلمه توحید ( لااله الاالله )‌بود.
این حادثه و این اتفاق در زندگی جوان سخت اثر گذاشت و به زودی دنیا فساد و تباهی را رها کرد و به سوی دنیای ایمان بازگشت و توبه کرد .الحمد لله

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

پدر چرا مادر را کتک می زنی

 

خواهش می کنم پدر

کارم در یکی از کودکستانها می باشد که همیشه با کودکان صادق و صاف نیت سرکاردارم. روزی از روزها دختر بچه ای جلوم ایستاد و به صورت صادقانه اش نگاه کردم و احساس کردم که یک سوالی دارد که تا حالا جوابی برای آن پیدا نکرده جلو اومد به من گفت ((آیا میشود پدر، مادر را کتک زد )). جوابش دادم درصورتی که دستم را به سرش می کشیدم و با این دست کشیدن سعی می کردم چیزی پاک کنم که عاقبت این سوال در فکر و ذهنش باقی گذارد که چه عاقبت وخیمی در پی خواهد داشت . با خیالی آرام و آسوده جوابش دادم که ((نه نمی شود پدر ،‌ مادر را کتک زد.)) ناگهان با لحجه صادقانه و صاف گفت و انگار بمبهایی برسرم ریخته شد که در هر آنی امکان منفجر شدن را دارند .(( پس چرا پدرم ، مادرم را کتک می زند.)) احساس کردم که من در برابر امتحان سختی قرار دارم. و پاسخ من باید قانع کننده باشد تا از سرگردانی خلاصش کنم. و باید بصورت راستگو و مطمئن جوابش دهم و نه اینکه اغراق کنم و به او بگویم که ((شاید پدر با مادر داره شوخی و یا بازی می کند )) ... احتمال اینکه خود چنین خواهد شد و کتک را مانند بازی در همه جا بکار ببرد. و بصورت کینه ای می شود و با هرکس درگیر شود. و اگر به او می گفتم که (( شاید مادر اشتباهی کرده باشد و به همین خاطر پدر او را کتک زده ))... احتمال اینکه صورت و چهره مادردر برابرش لغزیده شود و همیشه از اشتباهات کوچک دلهره داشته باشد و از تنبیه بترسد. و در آخر از پدر و یا از هر مردی دیگر بخاطر کتک کاری بترسد و او را دوست ندارد. و اگر به او می گفتم که ((همه پدر و مادرها اینچنین می باشند )) احتمال اینکه از ازدواج و مرتبط شدن با مرد آینده اش بخاطر ترس از کتک خوردن مانند کاری که پدر با مادرش انجام می دهد داشته باشد ... اگر به او می گفتم ..... و اگر به او می گفتم ...

همه این پاسخ ها در چند ثانیه از ذهنم گذشت ... چرا که من بعنوان یک معلم و کارم تعلیم و تربیت دیگران است پس باید یک جواب کامل و بدون نقص تحویل این دختر بچه دهم و به او گفتم که به پدرت بگو ((پدر چرا مادرم را کتک می زنی این کار اشتباه و نباید این کار بکنی  ... ))

ای پدران و ای مادران : بخاطر فرزندانتان برای آنها الگو در رفتار های نیک و کردارهای پسندیده باشید. برای آنها احترام بگذارید آنها را از اختلاف ها و دعواهای خود  دورکنید هرگز در جلو آنها درگیر نشوید.

 

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

دوست دارم پدر

 

 

داستان بعدی :‌ در زمان بسیار دور درخت سیبی بود در جنگل بزرک و زیر این درخت کودکی همیشه بازی می کرد ..... و همیشه از شاخه های این درخت بالا می رفت و از میوه هایش فراموشم مکنمی خورد...... او زیاد درخت را دوست می داشت و درخت هم بازی کردن او را دوست می داشت ..... روزگار گذشت .... و این کودک بزرگ شد ... و از آن پس دیگر به دور آن درخت بازی نمی کرد. ... روزی از روزها .... جوان به پیش درخت برگشت درصورتی که ناراحت بود... و درخت به او گفت بیا و با من بازی کن .... جوان جواب داد من دیگر کودک نیستم تا بازی کنم.... من به اسبابازی نیاز دارم و به مقداری پول لازم دارم تا بتوانم آنها را بخرم.... درخت گفت من که هیچ پول و ثروتی ندارم ولی می توانی سیب هایم را بفروشی و پول جمع کنی و هرچه دلت خواست بخری ... .. جوان خوشحال شد و بالای درخت رفت و همه سیب ها را چید و با خوشحالی پایین آمد..... و از آن روز جوان به طرف درخت بر نگشت .... و درخت حسابی ناراحت شد چرا که در این مدت به او سر نزد....  روزی از روزها آن جوان برگشت ولی اینبار برای خودش مرد شده و دیگر کودک و جوان گذشته نیست..... و درخت بی نهایت خوشحال شد و به او گفت ... بیا و با من بازی کن .... ولی جواب داد من دیگر کودک نیستم که به دور شاخه هایت بازی کنم .... من اکنون مرد هستم و مسئولیت یک خانوده به دوش دارم ... . و نیاز به یک خانه دارم تا برای آنها پناهی باشد.... آیا می توانی کمکم کنی ... ؟ شرمنده ام من خانه ای برای شما ندارم ولی می توانی شاخه هایم را قطع کنی و برای خود و خانواده ات خانه بسازی.... مرد تمام شاخه های درخت را گرفت و با خوشحالی از آنجا دور شد ..... و درخت بخاطر خوشحالی مرد او هم خوشحال بود.... و باز هم مرد به نزد درخت برنگشت و درخت احساس ناراحتی می کند. چرا که دوری از او برایش خیلی مشکل بود.... در یک روز گرم تابستانی مرد به نزد درخت برگشت و درخت حسابی خوشحال شد ... درخت به او گفت بیا با هم بازی کنیم .... مرد جواب داد من در نهایت خستگی و دارم کمکم پیر میشوم... و می خواهم به جایی دور در دریا سفر کنم تا در آنجا استراحت کنم.... مرد گفت آیا می توانی به من  کشتی بدهی  .... درخت جواب داد می توانی تنه ام را برای ساخت کشتی استفاده کنی .... و بعد می توانی به هرجایی که دلت بخواهد سفر کنی ...  و همیشه شاد باشی ... مرد تنه درخت را قطع کرد و با آن کشتی ساخت .... و با آن کشتی مسافرت کرد و مدت طولانی گذشت اما برنگشت .... بالاخره مرد بعد از غیبت بلند مدت بازگشت .... و درخت به او گفت شرمنده ام فرزندم چیزی برایم نماند تا به تو ببخشم ... سیب در شاخه هایم نمانده ... مرد جواب داد بی خیال .. . دندان تیزی ندارم تا بتوانم سیب بخورم..... درخت گفت  شاخه ای حتی هم ندارم تا بر آن آویزان شوی . .. حتی تنه ای هم ندارم  تا روی آن بنشینی .... مرد جواب داد من امروز احساس می کنم که به سن پیری رسیدم و نمی توانم هیچ کاری انجام دهم.... درخت گفت من جدی می گم ... چیزی ندارم که به تو ببخشم ... شاخه هایم نیمه جان ، تنه ام نیمه مرده .... در حالی که داشت گریه می کرد...  مرد جواب داد من تنها چیزی که اکنون نیاز دارم جایی که بتوانم در آن استراحت کنم .... چرا که من بعد از این همه سال خیلی خسته هستم .... درخت جواب داد ریشه های درخت پیر بهترین جایی برای استراحت کردن می باشد. ... بیا پیشم و در کنار ریشه هایم بنشین و استراحت کن .... مرد نزدیک شد و درخت از خوشحالی اشک چشمانش را پر کرد .... آیا می دانی آن درخت کی بود .... ؟ غیر از پدر و مادرت کی می تواند باشد .

وَقَضَى رَبُّک أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَک الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا کرِيمً  

و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستيد! و به پدر و مادر نيكى كنيد! هرگاه يكى از آن دو، يا هر دوى آنها، نزد تو به سن پيرى رسند، كمترين اهانتى به آنها روا مدار! و بر آنها فرياد مزن! و گفتار لطيف و سنجيده و بزرگوارانه به آنها بگو!  

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 
 

عروس

 

روحش شاد

داستان چهارم: امشب شب زفاف عروس .... همه تصمیم ها گرفته شد .... همگی به آن اهتمام می روزند ... مادرش ، خواهرهایش و همه خویشان و نزدیکان .... همگی منتظر آرایشگر بودند تا عروس را آماده کند ... چرا که چیزی جز کارهای آرایشگر باقی نمانده .... آرایشگر دیر کرد ،  وقت هم در حال گذر است تا بالاخره رسید و شروع کرد به کار کردن ..... تا اینکه وقت اذان مغرب نزدیک شد. عروس از آرایشگر خواست که در کارهایش عجله کند قبل از اینکه اذان مغرب گفته شود. .... و لحظه ها در حال گذرند .... و صدای حق بلند شد ... الله اکبر .... الله اکبر ... بله اذان مغرب بود .... عروس می گوید زود باش چرا که وقت نماز مغرب کوتاه است ...... و آرایشگر می گوید صبر کن ما نیاز به وقت بیشتری داریم صبر کن ..... و ثانیه ها می گذرند و وقت نماز هم در حال گذر است ....... عروس خانم اصرار می کند که باید نماز بخواند ..... و همگی می خواهند او را آرام کنند تا آرایشگر  کارش را تمام کند ...... بعضی ها می گفتند اگر وضو گرفتی همه چیزهایی که انجام دادیم خراب خواهی کرد ..... ولی عروس اصرار می کند که باید نماز بخواند ..... و نصیحتها و فتوا از این طرف و آن طرف به عروس می رسد .... عروس خانم نماز مغرب و عشا با هم بخوان ... عروس خانم تیمم بکن .... ولی عزم و اراده خود را محکم و بر خدای خود توکل کرد ...... عروس بلند شد .... برای وضو ..... و نصیحتهای خویشاوندان را به دیوار کوبید ...... و وضویش را با نام خدا شروع کرد ... بسم الله  ..... و جانمازش را پهن   می کند تا نماز شروع کند .... الله اکبر . ... بله خدا بزرگتر از همه چیز .... و این هم از عروس در تشهد آخر از نمازش نشسته .... وقتی که سلام نماز داد روحش هم به پرواز رفت تا خالق خلق را ملاقات کند به سوی پروردگارش رحلت کرد در صوتی که به دستورات او اطاعت کرده و دستورات شیطان را زیر پا گذاشته .... از خدا خواهانیم که او را در بهشت برین زفاف کند. آمین.

ادامه مطلب

|+ | نوشته شده توسط سکوت دل (ع غ ) در | موضوع :
 
 

 

 

 

 

 
 

 

 

نویسندگان

سکوت دل (ع غ )

ali-ghol

 

آرشیو موضوعی

 

آرشیو مطالب

مهر 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آبان 1387

خرداد 1387

آرشيو

 

لینک دوستان

حیدرزاده1

معرفی بیماری و داروها

دفتر شعر مریم حیدرزاده

مریم حیدرزاده2

حیدرزاده 3

صدای مریم حیدرزاده

بلوگفا

شاعران معاصر

ارسال امیل فارسی

ایران

ترفندهای کامپیوتر

کد جاوا

پخش شبکه های زنده

تاریخ تولد خود را وارد کنید

فریاد سکوت

راز پنهان

سمیه

ترانه هاي عربي

انتقال عکس

سکوت دل 1

سکوت دل 2

سکوت دل 3

راز سکوت دل 1

راز سکوت دل 2

سکوت

در قلمرو سکوت ( نیایش)

تصنیف سکوت

سکوت دل عاشق

سکوت گویا

مریم حیدرزاده4

 

لینک روز

شب گرد علی عرب زاده

آرشیو

 

آمار وبلاگ

افراد آنلاین :
تعداد بازدیدها :

 

جستجو در وبلاگ


 

 

  Template Designe By Ahwaz Sun